محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1069
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
خود بشو به نزديك ابو مسلم . بو جعفر خود بشد به دخول به خراسان ، و با بو مسلم به هم آمد و نامهء سفّاح به خط سفّاح او را داد . و بو مسلم را از آن اندوه آمد كه او را نپرسيد و با او مشورت نكرد و آن بيعت نكرد ، و بر ابو جعفر استخفاف كرد و حقش چنان نگزارد كه نخستين بار گزارده بود . و بو جعفر با او مدارا همى كرد تا آن بيعت تمام شد ، و سبك بازگشت و به عراق بازآمد . و چون نزديك سفّاح آمد از بو مسلم گله كرد و مر او را بر او آغاليد و گفت : يا امير المؤمنين ، او را بخوان و بكش و اگر نه خليفتى تو و بيعت من هيچ چيز نيست . سفّاح خاموش بود و چيز نگفت . و ناخوش آمد او را حديث كشتن بو مسلم . پس چون سال صد و سى و شش اندر آمد به اول سال بو مسلم نامه كرد به سفّاح و به حجّ دستورى خواست . و آرزوش چنان بود كه با آن عزّ و آن سپاه به مكّه شود . و شك نكرد كه سفّاح اميرى موسم او را دهد تا حجّ او كند اندر آن سال . پس سفّاح او را دستورى داد و بيامد با سپاهى از خراسان مقدار هشت هزار مرد . و بو داود خالد بن ابراهيم خليفت كرد بر خراسان . و نزديك انبار آمد سفّاح او را دستورى داد و او بيامد با سپاهى انبوه از خراسان . و سفّاح همه لشكر پذيرهء او فرستاد و مر او را به عزيزى اندر آورد و بارداد . و بو جعفر با سفّاح به مجلس اندر نشسته بود ، و ديگران همه ايستاده بودند . چون بو مسلم اندر آمد به خليفتى سلام كرد بر سفّاح ، و بو جعفر را نپرسيد . سفّاح ترسيد كه بو مسلم آگاه شده است از بد رايى او . بو مسلم [ 378 ص ] را گفت : يا با مسلم ، آنك بو جعفر ، چرا بر وى سلام نكنى . بو مسلم گفت : هذا مجلس لا يقضى فيه الَّا بالحقّ . امير المؤمنين ، نبايد كردن . و چون سلام تمام كرد بيرون آمد . و بو جعفر بر ايستاد كه يا امير المؤمنين او را بكش و يله مكن كز دست بشود كه اندر سر او فضول است . سفّاح گفت : يا برادر ، اين را چگونه كشم با چندين اثرهاى نيكو كه او را است اندر كار ما ؟ ! بو جعفر گفت : آن همه او را به دولت امير المؤمنين برآمد . و هر كس كه امير المؤمنين او را نامزد كردى اين كارها را هم او را برآمدى . سفّاح گفت : چگونه كشم او را با چندين لشكر كه با او است ؟ جعفر گفت : من فردا بيايم و از پس پشت او بايستم ، و او خود آگهى ندارد ،